تبليغاتX
لحظه هاي سكوت
می خواهم با مورچگان دوستی کنم تا بیاموزم آرام و بی صدا زیستن را

 

يک نفر دلش شکسته بود، توي ايستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود، منتتظر. ولي دعاي او دير کرده بود.
او خبر نداشت که دعاي کوچکش توي چهار راه آسمان پشت يک چراغ قرمز شلوغ گير کرده بود. او نشست و باز هم نشست. روزها يکي يکي از کنار او گذشت روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود. هيچ کس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود. با خودش فکر کرد پس دعاي من کجاست؟ او چرا نمي‌رسد؟
شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است! پس بلند شد، رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد. رفت تا که پيش از آمدن براي او دست دوستي تکان دهد. رفت پس چراغ چهار‌راه آسمان سبز شد. رفت و با صداي رفتنش کوچه‌هاي خاکي زمين جاده‌هاي کهکشان سبز شد. او از اين طرف، دعا از آن طرف، در ميان راه باهم آن دو رو به رو شدند. از صميم قلب گرم گفت و گو شدند. واي که چقدر حرف داشتند. برف‌ها کم کم آب مي‌شود. شب ذره ذره آفتاب مي‌شود.
و دعاي هر کسي رفته رفته توي راه مستجاب مي‌شود...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 4:22  توسط آرزو | 

 

روزی شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از شاگردان مدرسه که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز دیگر کلبه من آماده شود!

همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند و او مجبور بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند. اما کم کم همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد.

یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی در سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟

شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزویی بکن! 

پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!

همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت. اما این بار او تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل خود آماده شد.

روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوها جامه عمل نخواهد پوشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 3:48  توسط آرزو | 

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد .

حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت.  بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند . گرچه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود، او همه ي كارگران را گرد آورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتنـد : « اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند » .

مرد ثروتمند خنديد و گفت : « به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ »  كارگران يكصدا گفتند : « نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم » .  مرد دارا گفت : « من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .»

مسيح گفت : « بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشـان مي شـود . امـا همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .»  شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد . بايد هم اينگونه باشد . بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است . دوزخ را همين خشكه مقدس ها و تنگ نظـرها برپـا داشتـه اند . زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 3:14  توسط آرزو | 
برای آن کس که در خواب است،شب چیزی نیست جز سکوت و خاموشی و شاید یک رویا!

شب بی رنگ است مثل بی خبری و ناپیدا،همچون از خود بی خود شدن.

اما برای آن کس که شب زنده دار است،شب بیشتر از روز حضور دارد.

شب دارای رنگ است و احساس.

شب ، اندیشه ای طولانی و ادراک عشق یا نفرتی ایست عمیق.

شب،ناله و اندوهی بی پایان است و یا درد.

درد در رویارویی با مرگ.

شب،شبحی سرگردان است.

به کجا می رود این از خویش بریده؟این روح سرگردان!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 3:31  توسط آرزو | 

مردی بسیار ثروتمند که از نزدیکان امپراطور بود و در سرزمین مجاور ثروت کلانی داشت، از محبت و عشقی که رعایا ونزدیکانش نسبت به شیوانا داشتند به شدت آزرده بود. به همین خاطر روزی با خشم نزد شیوانا آمد و با لحن توهین آمیزی خطاب به شیوانا گفت: آهای پیر معرفت! من با خودم یکی از رعیت هایم را آورده ام و مقابل تو به او شلاق می زنم. به من نشان بده تو چگونه آن را تلافی می کنی.

شیوانا سر بلند کرد و نیم نگاهی به رعیت انداخت و سنگی از روی زمین برداشت و آن را در یک کفه ترازوی مقابل خود گذاشت. کفه ترازو پائین رفت و کفه دیگر بالا آمد. مرد ثروتمند شلاقی محکم بر پای رعیت وارد ساخت. فریاد رعیت شلاق خورده به آسمان رفت. هیچکس جرات اعتراض به فامیل امپراطور را نداشت و در نتیجه همه ساکت ماندند. مرد ثروتمند که سکوت جمع را دید لبخندی زد و گفت: پس قبول داری که همه درس های تو بیهوده و بی ارزش است!

هنوز سخنان مرد به پایان نرسیده بود که فریادی از بین همراهان مرد ثروتمند برخاست. پسر مرد ثروتمند همان لحظه به خاطر رم کردن اسبش به زمین سقوط کرده بود و پای راستش شکسته بود. مرد ثروتمند سراسیمه به سوی پسرش رفت و او را در آغوش گرفت و از همراهان خواست تا سریعاً به سراغ طبیب بروند.

در فاصله زمانی رسیدن طبیب، مرد ثروتمند به سوی شیوانا نیم نگاهی انداخت و با کمال حیرت دید که رعیت شلاق خورده لنگ لنگان خودش را به ترازوی شیوانا رساند و سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو انداخت. اکنون کفه پائین آمده، بالا رفت و کفه دیگر به سمت زمین آمد. می گویند آن مرد ثروتمند دیگر به مدرسه شیوانا قدم نگذاشت.

 

کفه ترازوی ما در ترازوی عدل الهی چگونه است؟! من خیلی وقته که منتظره این کفه ترازو هستم.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 3:19  توسط آرزو | 

نوش کن جام شراب یک منی

                                      تا بدان بیخ غم از دل برکنی

دل گشاده دار چون جام شراب

                                      سرگرفته چند چون خم دنی

چون زجام بیخودی رطلی کشی

                                      کم زنی از خویشتن لاف منی

سنگسان شو در قدم نی همچو آب

                                      جمله رنگ آمیزی و تردامنی

دل به می دربند تا مردانه وار

                                      گردن سالوس و تقوا بشکنی

خیز و جهدی کن چوحافظ تا مگر

                                      خویشتن در پای معشوق افکنی

 

سالروز ولادت حضرت زینب سلام اله علیها و نامگذاری چنین روز فرخنده ای به نام زحمت کشانی که شبانه روز و خستگی ناپذیر خود را وقف سلامت انسانها نموده اند و در جنگ و صلح ، تاریکی و روشنائی ، اوقات کار و استراحت ، سلامت و بیماری ، آرامش خود را به بیماران هدیه نموده و وظیفه خود را به انجام می رسانند همچنین به همسر عزیزم تبریک عرض می نمایم و امیدوارم هر روز بیش از پیش در کار خود موفق و سربلند باشند.

علی اصغر مهربان همسر

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:53  توسط آرزو | 

بگذار سر بر دامنت های های بگریم و فراموش کنم هر آنچه را که می بینم و بر ذهن زود رنج من تحمیل می شود.انگار همین دیروز بود که هوس دیدنت را به درایت داشتم و بسیار دلتنگ تمام بودنت ، بودم ، لیک افسوس ، کلبه وجودم لیاقت میهمانی قلمرو غریب تو را نداشت. تا به کی باید زجر کشید تا که تو برگردی و من هیچ باشم برایت؟و تو چه شد که مرا خلق این همه ماندن کردی ؟ بگذار در آرامش ذهن ، اندک مانده ام را تحمل کنم . و چه سری است در ماندن من ؟ و چه سری است در رفتن تو ؟چرا نمی گذاری مسافر دیار ناآشنای ذهنم شوم ؟ مسافر تنهایی تو .

و من امشب در خلوت ادراک به هیچ محدوده ای نخواهم رفت . به هیچ نخواهم اندیشید . هیچ نخواهم نوشید و دیگر هیچ نخواهم گفت ، تا که در بغض حنجره بسته از آن همه فریاد ، نوازش دستهای گرم تو را بر قطره اشگ گونه ام احساس کنم. آخ هستی .... اینک تو کجا منزل گزیده ای ؟

من کودک قصه هایی هستم که خاطراتش را در چشمهای نمناکش پنهان نموده است ، و تو فرزندی باش برایم. ای هستی تمام لحظه های آرامش تنهایی من ، پناهگاه همه تمناهای دیروز من.

امروز که قلم برایت بسیار خواهد نوشت ، قطره قطره اشکهای التماس وجود را در طلب دیدن تو ، بر ورق خواهم ریخت. چرا از این همه تمنای پر درد امروز من هیچ نمی گویی ؟ خاموش چه هستی اکنون ؟ و تو در سکوت ، فقط حرف از ماندن من می زدی . و آخ که تو کی مرا به ضیافت شبهای مهربانی تنهائیت خواهی برد ؟ نکند من تبعید آن همه از ندانستن خود شده ام ؟ نکند مرا محبوس زجر نموده ای ؟ ...

ای هستی ! اکنون که با رویای تو بسیار نجوا می کنم ، تمام لحظه ها و تمام وجودم ، نام تو را در زبان می راند و از هر چه و هر مکان سخن می گوید و بطن وجودم گفته هایش را با رویای سیمای معطر تو می آلاید و این کودک تنهاییم ، همه شب تو را طلب می کند. دستهایم در تنهایی وجود ، چون کوه یخی را ماند و چشمهایم ملتمس یک لحظه از دیدن روی ماهت .قلبم ، هر تپشش کلامیست از تو و اندیشه ام همه وقت است که انتظار درب بسته ای را می کشد که انگار تو در آنسوی همه تمناهای من ایستاده ای و قفل دوباره ماندن مرا بر درب بسته انتظار میزنی .

من برای تو بسیار گریسته ام و در فراغ دیارت غصه ها خورده ام و من می دانم چه لذتی دارد ، در غم تنهایی ، برای تو گریستن که اگر می دانستم نشانی سرزمین نا آشنایت را ، به شبانگاه ، برهنه پا ، از بیابان دلم گذر می کردم و در دورترین نقطه تو را در می یافتم و در خیال گریانم ، بوسه ای بر گونه های زیبایت می زدم.

وه که دلم چه آرام می گیرد از انگاشتن لحظه ای از چهره زیبای تو. تو چه هستی که همه وقت من مدهوش آن همه از بودن تو هستم ؟ اکنون هم مثال تمام لحظه های بغض آلود سکوتم ، بخاطر تو صبور خواهم شد تا روزی فرا رسد که شفاعت من را کنی. و تو آیا پذیرای من در دریای تنهایی ام خواهی بود؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:36  توسط آرزو | 

تنها خداست که از عالم غیب خبر دارد .

و من می دانم آنچه را که باید بدانم و تو نمی دانی که چه باید بدانی و هرگز نخواهی دانست آنچه را که باید می فهمیدی .

و خوش به سعادت تو که نمی دانستی چه باید بدانی و آمرزیده می شدی و بد به حال تو که آگاه شدی چه باید بدانی و نخواهی فهمید و از بابت آن عقوبت خواهی شد ، مگر بگویی چه می خواهی بدانی تا به تو بگویم آنچه هست و تو درکش نکردی .

هر روز میمیری و دوباره زنده می شوی و نمی فهمی که باید سینه ات را خالی کنی . چرا که این دملهای چرکین روحت را آلوده می کند و تفکرت تو را با شیطان همسو می سازد و نمی بینی که بر گرده ات نشسته و تو را هدایت می کند چرا که خدا چشمانت را در پشت سرت قرار نداده است و فقط دل است که همه جا را می بیند و تو کورش کردی .

میدانم که چه می خواهی اشاره ای کن تا چشمانت را بشویم که من نیز چون تو بنده ای حقیرم و اوست که هر که را بخواهد هدایت می کند و بر دل هرکس که هدایت نگردد مهر میزند . و مائیم که فرشتگانی همواره به دنبال ما هستند تا راه مستقیم را به دلمان بیاندازند و باید مراقب باشیم که آنها را نرانیم تا به سیاهی نرویم .

همدیگر را دوست بداریم و بدانیم دیگران ما را دوست دارند به اندازه خودمان و نه بیشتر .

ساده باشیم چون خاک ساده است و ما از خاکیم و به آن باز می گردیم .

به اندازه ای غیرت داشته باشیم که در برابر خدا سرمان را بالا نگه داریم .

یاد بگیریم که ببخشیم چرا که عدم بخشش دل را سیاه می کند .

از دیگران بخواهیم ما را ببخشند ، انسان جایز الخطا است و همانطور که دیگران ما را می آزارند ما نیز آنها را دلگیر می کنیم .

و در انتها با دلی آرام و شفاف به دنیای بعدی برویم تا اجزاء بدنمان تجزیه نشده و تا صور اسرافیل سالم بماند .

علی اصغر  مهربان همسر

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:50  توسط آرزو | 

چند ماهی هست که حال و روزه درست وحسابی ندارم.اما به هر جون کندنی که بود گذروندم.قبل از عید با انواع و اقسام چیزها خودم رو سرگرم کردم.از خونه تکونی چندین دفعه ای گرفته تا کتاب خوندن و یاداشت نوشتن و مرور دفترچه خاطرات و .... باز فایده نداشت.ولی من پروتر از این حرفا بودم که راحت تسلیم بشم.خلاصه گذشت تا چند روزه پیش که دیگه گفت نمی گذرم.باید پدر تو رو در بیارم و در اورد. طوری که به حال مرگ افتادم و فقط با یه تلفن کوتاه به مهربان همسر خبر دادم و بعد هم رو به قبله دراز به دراز افتادم و منتظر عزرائیل شدم.بنده خدا،مهربان همسر به سرعت برق خودشو به خونه رسوند و دید بله، همسر گرام در حال و روز بدی به سر میبره و در حال گفتن اشهد خود می باشد.بنده خدا فکر نمی کرد که اینقدر موضوع جدی باشه.با خودش گفته بود که باز مثل چند دفعه پیشه،اما این دفعه واقعا فرق داشت.خلاصه با هر فلاکتی بود بهش فهموندم که دکتر برو نیستم و مقداری دستورات خود درمانی داده شد که به سرعت مهربان همسر فراهم کرد و بنده هم نوش جان فرمودم و تازه بلبل زبانی هم میکردم و به مهربان همسر می فهماندم که هنوز از دستم خلاصی ندارد و حالا حالا ها باید بنده را تحمل کند.

بعد از اینکه مقداری بهتر شدم،موضوع دکتر نرفتن بنده دوباره پیش کشیده شد.اما با لج بازی تمام گفتم که دکتر بنده به سفر رفته وپیش هیچ دکتر دیگه هم نمی رم.حالا نیست وقتی دکترم هست هر روز توی مطبش ولوام.یه زمانی حرف یه بنده خدا رو گوش میکردم و می رفتم و درمان هم میکردم.اما حالا که اون بنده خدا هم از ما بریده و کاری به ما نداره،در نتیجه کسی حریف بنده نمی شود و حرف حرف خودمه.البته چند ماهی هست که با بیماریم اتمامه حجت کردم.تا چند روزه پیش هم دووم اوردم،اما چه کنم که باز کم اوردم.بنده خدا مهربان همسر،از دست بنده بیچاره شد.هر کاری که دلم می خواست میکردم.بعد هم به دلیل پائین بودن فشار بنده،سردم شده بود و توی این گرما،هر چی شوفاژ بود روشن کرده بودم و چند دست لباس هم پوشیده بودم و تازه خودم رو گوله کرده بودم زیر پتو و بر روی خودم هم نمیاوردم که شوفاژها رو روشن کردم تازه کلی هم دستور میدادم و غور هم میزدم.این بیچاره هم نمی دونست که من شوفاژا رو روشن کردم.هی عرق میکرد و می گفت چرا خونه اینقدر گرم شده.منم با پرویی تمام می گفتم حتما فشارت رفته بالا.هنوز هم از دسته گل بنده خبر نداره،مگر اینکه بیاد و این پست رو بخونه.

توی این مریضی باز طبق معمول ،بنده پیروز شدم،البته هنوز به حال اولیه بر نگشتم و همچنان در بستر به سر می برم و بسیار هم ضعیف شدم.(به دلیل راحتی بنده،رایانه به بستر بنده تشریف اوردن که بنده در تنهایی بسر نبرم)نمی دونم تا کی می تونم در برابر این بیماری دووم بیارم. وقتی هم که به این حال و روز میوفتم،یه کم بی حوصله و زود رنج می شم و هر اتفاقی رو به همه بخصوص یه فرد خاصی نسبت میدم و شروع می کنم به غور زدن و .... هر چند که بعد پشیمون می شم اما بازم دست از سر اون بیچاره بر نمی دارم.کلی هم مطلب براش نوشتم که یه روزی بهش میدم تا بفهمه که با حرفاش و کاراش چه به روز من اورده.البته اگر عمری باقی باشه و این بیماری چندین ساله اجازه بدن.

 دلخور نوشت:خاطره ها هیچ وقت از بین نمی رن،چه خوب باشه و چه بد.همیشه باقی می مونه و برای ادم زنده هستش.من با تموم این خاطره ها زندگی می کنم حالا می خواد خوب باشه یا بد باشه.و منتظرم،منتظره یه معجزه،شاید تنها چیزی که در سال تحویل به فکرش بودم و از خدا خواستم.منتظرم که یه نفر برگرده.سرش به سنگ بخوره و برگرده.و دوست دارم که با دل خودش برگرده نه با زور.تنها امیدی که توی این چند روز داشتم همین بود و شاید هم همین موضوع دوباره زندم کرد.خدایا تو میدونی وبس.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:14  توسط آرزو | 

سلام

سال نو همگی مبارک.امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشید.

یکی از دوستان عقیده داشتن که سالهای زوج،سالهای خوبی هستند.پارسال که زوج بود بر من اینگونه گذشت ،وای به امسال که فردِ.پارسال برای من و همسرم سال خوبی نبود.خیلی سخت گذشت.نمی دونم،شاید چون قدر نعمتهای خدارو ندونستم.اوایل سال کلی نعمت بهم داد اما من نتونستم درست ازشون استفاده کنم،خدا هم همشو ازم گرفت.حقم بود.

امسال هم سال سختی رو در پیش داریم.بخصوص برای همسرم.خدا بهش توان تحملش رو بده.

اما با تمام این حرفا،سال خوبی رو شروع کردیم.برنامه سفرمون که فقط بخاطر من برنامه ریزی شده بود، در اخرین روزهای سال تعقیر کرد و قرار شد که سال تحویل مشهد باشیم.خیلی عالی بود.سر یه سفره هفت سین بزرگ و در جوار امام رضا،حالی بود که تا حال تجربش نکرده بودم.حس خوبی بود.فقط خیلی شلوغ بود.انگار همه مردم ایران اونجا بودن.هر کسی حالی داشت.با هم دعای توسل خواندن.زمان سال تحویل هم،همه باهم صلوات فرستادن و بعد هم دعای مقلب القلوب رو خوندن.ناقاره خونه هم که طبق معمول شروع به نواختن کرد.بعد هم دیده بوسی ها بود که می دیدی.دوست و اشنا و غریبه،بهم عید رو تبریک میگفتن و سال خوبی برای هم ارزو میکردن.

در مشهد هم به دیدن یه دوست رفتیم که خیلی عالی بود،چون واقعا دلمون برای این خانواده تنگ شده بود.خلاصه بعد از سال تحویل،سفر مارکوپولوای ما هم شروع شد.هر چند که قبل از رسیدن به مشهد هم شروع شده بود.

از مازندران شروع کردیم و از استانهای گلستان،خراسان شمالی،خراسان رضوی،خراسان جنوبی، سیستان و بلوچستان،کرمان،شیراز،اصفهان و قم وبعد هم به منزل خاتمه پیدا کرد.البته علاوه به مراکز استانها،به بعضی از شهرها هم سر زدیم که اگر بخوام اسم ببرم فکر کنم یه ۵۰ شهری بشه.ولی خوبی این سفر در این بود که در بعضی از شهر ها دوستان قدیمی رو دیدیم،در بعضی از شهرها به دیدن جاهای دیدنی رفتیم که نرفته بودیم،از جمله موزه مردم شناسی بیرجند و شهر سوخته و شهر گور و قلعه اردشیر بابکان و قلعه دختر و بیشاپور و مجسمه بیشاپور و بعضی از جاهای دیدنی شیراز واصفهان که قبلا هم رفته بودیم.ولی مهمترین مورد در سفرمون،زیارت امام رضا ،شاه چراغ، شاه رضا که برادر تنی امام رضا هستن که زیارت گاهشون در شهرضا(نزدیک اصفهان)هستش و آقاعلی عباس که در نزدیکی کاشان در شهر بادرود هستش و بعد هم حضرت معصومه بود.هر چند در بعضی جاها مجبور بودیم از دور سلام بدیم،ولی خیلی خوب بود.

۱۰ روز هر طوری که دوست داشتیم گذروندیم.به جزء سحر خیزی،همه چیز عالی بود.البته دور از جون سحر خیزی،شایسته هست که بگوییم:نصفه شب بیداری.چون می خواستیم شهر ها رو هم بگردیم،مجبور بودیم زود راه بیوفتیم تا زمانی که هوا روشن میشه به یه جایی رسیده باشیم.ناهار هم خودم درست میکردم.خیلی با مزه بود.با گاز مسافرتی،چه غذایی میشد.جای همگی خالی.

مهربان همسر هم که هر جایی می رسید،یه چیزی می خرید که یادگاری داشته باشه.البته در شیراز که سنگ تموم گذاشت و چند صد لیتری عرقیجات خرید.ماشینمون شده بود عینه کمد اقای بوفی.هر دری رو باز میکردیم،همه چیز میریخت پائین.در نتیجه بعد از شیراز سعی میکردیم چیز زیادی از صندوق عقب بر نداریم.هر چند داخل ماشین هم دسته کمی از صندوق عقب نداشت.با هر دست اندازی انواع و اقسام بوی عرقیجات از ماشین بلند میشد.حتی توی اصفهان که رفتیم منزل برادر مهربان همسر،جرات نکردیم چمدون رو در بیاریم تا لباس عوض کنیم.اخه دیگه جا دادن وسایل کار کرم الکاتبین بود.

در کل خوش گذشت.بنده هم بعد از چند ماهی پشت فرمون نشستم که البته انقدر این مهربان همسر گفتن:یواش برو.از راست سبقت نگیر،سرعتت زیاده،پاتو از روی گاز بردار،ماشین از جلو میاد،الان سبقت بگیر،الان سبقت نگیر،نمی رسی سبقت بگیری،... خلاصه از هر چی رانندگی ،بیزار شدیم رفت پی کارش.برای من شده بود یه پا همیار پلیس،حالا خوبه همه این حرفارو یکی به خودش بزنه. البته بنده بهشون میزنم ولی کو گوش شنوا،درست مثل خودم.(در این مورد با هم مشترکیم و تفاهم عجیب داریم)

دلتنگی نوشت: گاهی وقتها،یه چیزایی برای ادم ارزش دارن و شادی اور هستند.اما بعد از گذشت بعضی از ماجراها همون هایی که شادی اور بودن و ارزش داشتن،برای ادم ناراحت کننده و دلتنگ کننده می شه.توی این سفر این تجربه هم داشتم.بخصوص در روز سوم عید ....

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 14:48  توسط آرزو | 
ميز كار
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عكس
شد ز غمت خانه سودا دلم
در طلبـت رفـت بـه هـر جـا دلـم
در طلب زهره رخ ماه رو
می نـگـرد جــانــــب بـالا دلـم
اه که امروز دلم را چه شد؟
دوش چه گفتست کسی با دلم؟
از دل تو در دل من نکته هاست
وه چه ره است از دل تو تا دلم
در طلب گوهر گویای عشق
موج زند موج چو دریـا دلم

پیوندهای روزانه
عجيبترين ساعت دنيا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
نویسندگان
آرزو
علي اصغر
دوستاي من
پله پله تا خدا
آواز بی صدا
شطحيات
گمگشته
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان